رنگ شناسی

خرید بک لینک
چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید چو خون عقل خورد باده لاابالی وار دهان گشاید و اسرار کبریا گوید خموش باش که کس باورت نخواهد کرد که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید 928 هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد به حکم تست بگریانی و بخندانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد درخت را ز برون سوی باد گرداند درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد 929 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد هر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد در آرزوی صباح جمال تو عمری جهان پیر همی خواند هر سحر اوراد برادری بنمودی شهنشهی کردی چه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سال برادران را از حق بخواست آن شه زاد که ای خدای اگر عفوشان کنی کردی وگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد مگیر یا رب از ایشان که بس پشیمانند از آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد دو پای یوسف آماس کرد از شبخیز به درد آمد چشمش ز گریه و فریاد غریو در ملکوت و فرشتگان افتاد که بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد رسید چارده خلعت که هر چهارده تان پیمبرید و رسولید و سرور عباد چنین بود شب و روز اجتهاد پیران را که خلق را برهانند از عذاب و فساد کنند کار کسی را تمام و برگذرند که جز خدای نداند زهی کریم و جواد چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکی برای گم شدگان می کنند استمداد دهند گنج روان و برند رنج روان دهند خلعت اطلس برون کنند لباد بس است باقی این را بگویمت فردا شب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد 930 سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد به جان رسید فلک از دعا و ناله من فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
رنگ شناسی...

ما را در سایت رنگ شناسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: donya بازدید: 150 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید 654 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخه خون جگر آید 655 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین مذهب کفار مدارید در مجلس جان فکر چنانست که گفتار پنهان چو نمی ماند اضمار مدارید گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید در دل نظر فاحشه آثار مدارید آن حارس دل مشرف جان سخت غیورست با غیرت او رو سوی اغیار مدارید هر وسوسه را بحث و تفکر بمخوانید هر گمشده را سرور و سالار مدارید یاقوت کرم قوت شما بازنگیرد خود را گرو نفس علف خوار مدارید العزه لله جمیعا چو شنیدیت خاطر به سوی سبلت و دستار مدارید چون اول خط نقطه بد و آخر نقطه خود را تبع گردش پرگار مدارید در مشهد اعظم به تشهد بنشینید هش را به سوی گنبد دوار مدارید انکار بسوزد چو شهادت بفروزد با شاهد حق نکرت انکار مدارید یک نیم جهان کرکس و نیمیش چو مردار هین چشم چو کرکس سوی مردار مدارید آن نفس فریبنده که غرست و غرورست هین عشق بر آن غره غرار مدارید گه زلف برافشاند و گه جیب گشاید گلگونه او را بجز از خار مدارید او یار وفا نبود و از یار ببرد آن ده دله را محرم اسرار مدارید او باده بریزد عوضش سرکه فروشد آن حامضه را ساقی و خمار مدارید ما حلقه مستان خوش ساقی خویشیم ما را سقط و بارد و هشیار مدارید گر ناف دهی پشک فروشد عوض مشک آن ناف ورا نافه تاتار مدارید چون روح برآمد به سر منبر تذکیر خود را سپس پرده گفتار مدارید 656 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید رخ باز نمایید و بگویید کجایید کشتی شما ماند بر این آب شکسته ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدست یا دام بشد از کف و از صید جدایید امروز شما هیزم آن آتش خویشید یا آتشتان مرد شما نور خدایید آن باد وبا گشت شما را فسرانید یا باد صبا گشت به هر جا که درآیید در هر سخن از جان شما هست جوابی هر چند دهان را به جوابی نگشایید در هاون ایام چه درها که شکستید آن سرمه دیدست بسایید بسایید
رنگ شناسی...

ما را در سایت رنگ شناسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: donya بازدید: 161 تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 1:13

نه هر ابری حریف ماه گردد که اختر را بجز اختر نگیرد اگر دلدار گیرد در جهان کس از این دلدار ما خوشتر نگیرد خداوند شمس دین آن نور تبریز که هر کس را چو من چاکر نگیرد 668 رجب بیرون شد و شعبان درآمد برون شد جان ز تن جانان درآمد دم جهل و دم غفلت برون شد دم عشق و دم غفران درآمد بروید دل گل و نسرین و ریحان چو از ابر کرم باران درآمد دهان جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زربفت پوشد چو آن مه روی زرافشان درآمد بزن دست و بگو ای مطرب عشق که آن سرفتنه پاکوبان درآمد اگر دی رفت باقی باد امروز وگر عمر بشد عثمان درآمد همه عمر گذشته بازآید چو این اقبال جاویدان درآمد چو در کشتی نوحی مست خفته چه غم داری اگر طوفان درآمد منور شد چو گردون خاک تبریز چو شمس الدین در آن میدان درآمد 669 چو شب شد جملگان در خواب رفتند همه چون ماهیان در آب رفتند دو چشم عاشقان بیدار تا روز همه شب سوی آن محراب رفتند چو ایشان را حریف از اندرونست چه غم دارند اگر اصحاب رفتند همه در غصه و در تاب و عشاق به سوی طره پرتاب رفتند همه اندر غم اسباب و ایشان قلنداروار بی اسباب رفتند کی یابد گرد ایشان را که ایشان چو برق و باد سخت اشتاب رفتند تو چون دلوی بر بن دولاب می گرد که ایشان برتر از دولاب رفتند ببین آن ها که بند سیم بودند درون خاک چون سیماب رفتند ببین آن ها که سیمین بر گزیدند به روی سرخ چون عناب رفتند 670 پریر آن چهره یارم چه خوش بود عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود به یادم نیست هیچ آن ماجراها ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش میان باغ و گلزارم چه خوش بود اگر چه مست جام عشق بودم رخ معشوق هشیارم چه خوش بود 671 دلم را ناله سرنای باید که از سرنای بوی یار آید به جان خواهم نوای عاشقانه کز آن ناله جمال جان نماید همی نالم که از غم بار دارم عجب این جان نالان تا چه زاید بگو ای نای حال عاشقان را که آواز تو جان می آزماید ببین ای جان من کز بانگ طاسی مه بگرفته چون وا می گشاید بخوان بر سینه دل این عزیمت که تا فریاد از پریان برآید چو ناله مونس رنجور گردد گرش گویی خمش کن هم نشاید 672 بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد
رنگ شناسی...

ما را در سایت رنگ شناسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: donya بازدید: 103 تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 19:39

صفحه بندی